سلام دوستان

خوبین؟خوشین؟

همیشه از خودم می پرسیدم تقدیر یعنی چی؟اصلا میشه تقدیر و سرنوشت رو تغییر داد یا نه؟

 همه جوره عشق وجود داره عشق خدا به بنده اش و عشق پدر و مادر نسبت به فرزند و عشق خواهر و برادری و عشق یک زن و مرد به همدیگه که ممکنه زن و شوهر باشن شاید هم نباشم

 

من یه بار طعم عشق رو چشیدم کی گفته عشق زشته و بد اتفاقا خیلی قشنگه دنیا بدون عشق اصلا دنیا نیست اصلا نمیتونم توصیف کنم شاید عاشقی نکردم اما معشوق بودم

همیشه دعا میکردم خدا این عشق رو ازم نگیره تنها کاری که میکردم اما نه مبارزه ای و نه تلاشی برای به دست آوردن این عشق نکردم

دیروز داستان چیستا یثربی خوندم داستان پستچی اون که از عشقش نوشته بود چقدر واسه داشتن عشقش تلاش کرده بود اما من ذره ای هم این کارو نکردم آیا عاشق نبودم؟یا به عشقم شک داشتم؟یا به خوشبخت شدن با عشقم شک داشتم؟

چند شب پیش آبجی گفت زهرا میدونی اگر وقتی م زنگ زد که واسه آخرین بار خواستگاری کنه اگر من جلو مامان و بابا نایستاده بودم شاید اونا راضی به ازدواج شما میشدن وقتی اینو گفت نمیدونستم باید ناراحت باشم؟حس خاصی نداشتم فقط گفتم حتما تقدیر نبود

تقدیر این بود که همزمان با سفر کربلا من کسی رو واسش در نظر بگیرن و اون از ترس خراب شدن سفرم به خودم نگفته بود تقدیر اینو میخواست که این اتفاق ها با هم بیفته

و منم این تقدیر رو پذیرفتم که عشقی رو از دست بدم که بودنش بهم آرامش میداد وقتی باهام حرف میزد شور و اشتیاق رو تو صداش میخوندم وقتی با شرم و حیا منو دید برق چشماشو حس کردم همه اینا رو سپردم دست تقدیر

یعنی باید با تقدیر میجنگیدم؟هنوز این سوال گاهی ذهن منو مشغول میکنه

بازم میگم تقدیر و سرنوشت هرچی باشه همون میشه خودمو سپردم به دست تقدیر شاید هیچوقت دیگه این عشق رو تجربه نکنم

پی نوشت 1:چند روز پیش م زنگ زد گفت میدونی امروز دو سال هست که از دستم راحت شدی گفتم بله میدونم امروز سالگرد عقدت بود وقتی عقد کردی من کربلا بودم و تو مسجد سهله همون موقع واسه خوشبختیت دعا کردم گفت خوشحالم این ازدواج رخ نداد چون با دست خالی شرمنده ات میشدم گفتم یعنی الان شرمنده خانومت نیستی؟گفت شرمنده اونم هستم اما تو فرق میکردی چون بهت قول داده بودم آب تو دلت تکون نخوره هیچی نداشتم بگم جز سکوت!!!

پی نوشت 2:حیف که اینجا رو نمیخونی که بهت بگم بابا چند روز پیش گفت من قرآن م رو میخونم اون راضی هست؟همون قرآنی که واسه سفره عقدمون بهم هدیه دادی گفتم باباجون اشکال نداره ولی در عوضش دعاش کن دعا کن خوشبخت و شاد باشه گفت همیشه دعاش میکنم و خوشحالم که خوشبختی

امسال ماه رمضان دنبال تسبیح میگشتم واسه جانمازم سریع یه تسبیح پیدا کردم گذاشتم تو جانمازم بعد تو مسجد متوجه شدم این همون تسبیحی هست که از مکه واسم آورده بودی بازم دعات کردم

عشق ما پاک پاک بود قداست داشت شاید کسی باور نکنه اما این عشق وجود داشت به قول آبجی تا به عمرم همچین عشقی ندیدم

پی نوشت 3:از بحث تقدیر رسید به عشق،شاید سوال خیلی ها این باشه که اگه عاشق بود ازدواج نمیکرد اون ازدواج کرد چون بابام نامیدش کرد و گفت هیچوقت دخترمو بهت نمیدم

پی نوشت 4:شاید الان بگین من ناراحتم،همون اوایل ناراحت بودم حتی زمان واسم ایستاده بود میخواستم شب بخوابم و صبحی نباشه که بیدار بشم اما سفر کربلا حالمو خوب کرد و تقدیر رو پذیرفتم و الان ناراحت نیستم

پی نوشت 5:شاید از تقدیر ناراحت باشم که باهام بازی کرده اما در کل ناراحت نیستم و خوشحالیم اینه که اون خوشبخته الان با وجود خدا آرامش دارم آرامشی دارم که دوست ندارم  هیچکس و هیچ چیز اونو ازم بگیره

عشق هم تو زندگیم بود و گذشت و تموم شد شاید اگر بگن اگر زمان برگرده بازم میخوایی همون عشق رو تجربه کنی میگم بله چون خیلی خیلی شیرین بود و مثل دخترهای الان نه حس شکست رو دارم و نه میگم تجربه تلخ بلکه تجربه شیرینی بود

پی نوشت 6:حتما داستان پستچی رو بخونید باور کردن همچین عشقی خیلی سخته و صبوری واسه این عشق این داستان نیست بلکه برگی از زندگی شخصی چیستاست عشقش رو تحسین میکنم کاش منم مثل چیستا جسور بودم

 

 


# نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه ۲۳ آذر۱۳۹۴19:47 |
سلام دوستان

خوبین؟خوشین؟

دلم واسه حرف زدن اینجا خیلی تنگ شده بود از اوضاعم بگم از اطرافم بگم!!!

مدتیه فقط میشینم به اطرافم دقت میکنم چقدر این دنیای مجازی ما رو از دنیای واقعی دور کرده از صحبت با خانواده و دوستان دور شدم

چقدر چشم و هم چشمی شده که وقتی جمعه ها میریم تفریح کمتر کسی تو جاده ها هستن و بیشتر تو باغ شهری هایی که دارن رفتن و من چقدر دلم هوای گذشته رو میکنه که برم بین درخت های گز و لباسم خاکی بشه و برم خار جمع کنیم و آتیش روشن کنیم و دورش جمع بشیم و حتی دلم واسه بو دود گرفتن لباس هام تنگ شده دلم واسه اون سیب زمینی هایی که مینداختیم تو آتیش تنگ شده دلم واسه اون خوشی ها دلم واسه حضور دایی که منتظر بودیم اون سیب زمینی های داغ رو بده بهمون دلم واسه اون جمع کردن سبزی های منتطقه تنگ شده اما الان چی؟

بریم تو باغی که فقط خانواده خودمون باشیم نه کسی رو ببینیم نه کسی میاد سمتمون خیلی شیک و رسمی بریم و برگردیم حتی بعد که ساختمان اضافه میشه بریم تو ساختمون

اون گذشته ها کی برمیگرده؟

پی نوشت 1:روزها تند و تند داره میگذره منم باهاش دارم میگذرم این روزها سرم با کار و کلاس های جانبی گرمه گاهی دلم هوای احساس عاشقی میکنه اما زود پشیمون میشم برمیگردم سمت کارم خط قرمز بزرگی دور این عاشقی کشیدم که منو ته دره میبره و می بینم الان آرامش دارم روزگارم بر وفق مراده


# نوشته شده توسط زهرا در شنبه ۱۴ آذر۱۳۹۴21:37 |
سلام دوستان

خیلی وقته پست نذاشتم ماه رمضان کلا درگیر بودم حتی یه مطلب نوشتم واسه عید فطر که دلم میخواست پست وبلاگم بشه اما حیف نشد

فقط این روزا میگم خدایا شکرت خیلی شکر خیلی دوست دارم خدا جون ممنون که تنهام نذاشتی و باز دارم حست میکنم

امروز دوستی این پیام رو بهم داد:

بعضی وقتا خدا سخت ترین امتحاناشو بوسیله نزدیک ترین کسان آدم میگیره شکر خدا تو همیشه سربلند بودی تو امتحانات و این باعث افتخار من و خداست....

اما جواب من:

من روزی به خودم مغرور شدم و گفتم مگه گناهی هم از من سر میزنه من بهترین بنده خدا هستم اما سر زد و به گناه افتادم اما الان فقط از خدا میخوام مواظبم باشه و مخصوصا منو غرور نگیره که موجب بشه ازش دور بشم

خدا جون عاشقم

....................................................

پی نوشت 1:چند روزی شیراز بودم از موضوعی ناراحت بودم اما همین که داداش و زنداداش و مخصوصا شروین کوچولو سعی میکردن خوشحالم کنن منم از شادی اونا شاد شدم و چقدر هم هوای شیراز خوب بود


# نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه ۸ مرداد۱۳۹۴12:36 |
سلام دوستان

خوبین؟خوشین؟

دیشب از موضوعی ناراحت شدم و دلگیر که یه نفر با حرفاش دلمو شکونده بود بعد با خودم اتفاقات دیروز رو مرور کردم با خودم گفتم اتفاقا دیروز اصلا واسم روز بدی نبود خیلی خیلی هم خوب بود چون به یاد بچگی با مامان رفتم حمام و اون سرم رو شامپو زد و بعدش لیز خوردم و افتادم هر دو خندیدیم دلم میخواست اون لحظه ناب تموم نشه این اتفاق بعدها واسم میشه خاطره،روز پدر رو به بابایی گلم تبریک گفتم و بوسیدمش اینم بعدها واسم میشه خاطره،شب هم خانوادگی همه با هم رفتیم باغ و کلی عکس گرفتیم و خندیدیم و بعدها اینم میشه خاطره....

وقتی میشه خاطره که نباشن و جمع خانوادگی ما هم نباشه اونوقت دلم واسه این لحظه هایی که گذشت تنگ میشه واسه خندیدن مامان واسه خندیدن بابا واسه خندیدن داداش ها و آبجی

شنیدن حرف کسی اونقدر ناراحت کننده نیست اما نبود حضور عزیزامون ناراحت کننده هست،پدر و مادر و خانواده نعمت هستن سعی دارم قدرشون رو بدونم هرچند که خیلی وقتا کوتاهی میکتم

بابایی گلم و مامان عزیزم و داداش های نازنیم و آبجی مهربونم خیلی دوستون دارم کاش اینجا بودین و حرفامو میخوندین من بدون شما هیچم اینکه وقتی مریض میشم مامانی گلم مراقبمی اینکه هرچیزی مخصوصا خوردنی ها بخوام بابایی گلم واسم میخری اینکه حمایت شما داداش های نازنینم رو دارم اینکه تو آبجی یکی یکدونه رو دارم که حرفامو بهش بزنم یعنی اینکه من نعمت بزرگی دارم خدایا مراقبشون باش و اونا رو واسم حفظ کن و سایه پدر و مادرم رو از سرم نگیر

پس وقتی یه همچین نعمت بزرگی دارم چرا باید از حرف کسی دلگیر بشم

خدایا واسه همین نعمت بزرگ زندگیم هزاران هزار بار تو رو شکر میکنم

میلاد با سعادت امیرالمومنین رو به همه دوستای گلم و مخصوصا باباها و مردای سرزمینم تبریک میگم بابایی گلم و داداش های عزیزم روزتون مبارک

پ.ن.م1:داداش هام حیف که اینجا نیستن که بخونن اما تو این مدت مشکلی واسم پیش اومده بود که اگه حمایت اونا نبود شاید کم می آوردم

پ.ن.م2:دوستان تو این ایام واسم دعا کنین

 


# نوشته شده توسط زهرا در شنبه ۱۲ اردیبهشت۱۳۹۴17:0 |
سلام دوستان

سال نو همگی مبارک باشه ان شاالله سال جدید پر باشه از خبرهای خوب از طرف شما دوستان همچنین سالی پر از شادی و سلامتی رو واسه تمام دوستان آرزومندم

سال 93 واسه من سال خوبی نبود اما با تمام خوبی ها و بدی هاش تموم شد امیدوارم سال 94 واسم سال خوبی باشه فعلا که همش عروسی دعوتیم هر شب عروسی،دیگه خسته شدم

حیف که عکس سفره هفت سین خونمون رو نمیتونم بفرستم اینجا بدک نشده بود

پ.ن.م1:امسال یه عضو کوچولو دیگه به خانواده ما اضافه شد داداش بزرگه یه کوچولو از پرورشگاه برداشتن کوچولوی بامزه ای هست ولی خیلی شر و شیطون هست امیدوارم که دل داداشی و زنداداشی رو همیشه شاد کنه و فرزند خوبی واسه پدر و مادرش بشه

پ.ن.م2:امیدوارم سال 94 مشکلات بازمانده از سال 93 واسم حل بشه

 پ.ن.م2:شیرینی های عید امسال رو خودم درست کردم و چقدر تو فامیل معروف شدیم که روز عیدی پسرخاله گرام اومده میگه فقط اومدم خونه شما که شیرینی تو رو بخورم از بس تعریفش رو شنیدم بقیه هم که میگفتن نمره بدیم؟! نیومده بودن عید دیدنی اومده بودن شیرینی بخورن


# نوشته شده توسط زهرا در جمعه ۷ فروردین۱۳۹۴15:57 |